قالب جدید یکی از قالب های بلاگفا هست که با کمک یکی از دوستان که نخواست نامی ازش ببرم و کمی روش تغییرات داد " من انتخابش کردم
نظرتون در موردش چیه؟
عکس بالای قالب دو تا تپه هست که خورشید از پشتش داره بالا میاد البته میشه ازش این برداشت رو هم کرد که اون خورشید نیست و در واقع پشت کله یک خانم هست که روی زمین دراز کشیده و از پشت ازش عکس گرفته شده و موهای طلایی داره ولی کمی سیخ سیخی هستند!
به نظر من این یک کار گرافیکی فوق العاده هست و از این دوستم تشکر میکنم.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:59 توسط آدم
|
زن و دختر همسایه ی روبرویی وقتی که با آقای خانه بیرون میروند فقط بینی قلمی و گونه های برجسته شان توی چشم میزند٬
وقتی که با آقا هستند فقط دورنگ دارند ٬ سیاه برای لباس ٬ سفید برای صورت!
اما٬
زن و دختر همسایه روبرو وقتی که بدور از چشم آقا بیرون میروند تنها جایی که توی چشم نمیزند بینی قلمی و گونه های برجسته شان است!
ولی رنگشان همان دوتا باقی می ماند ٬ یکی رنگ ظاهری و آن یکی رنگ باطنی.

+
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:35 توسط آدم
|

اتوبوس که آمد ٬ من سوار شدم ٬ اتوبوس پر بود.
دست من هم پر بود٬
خانمها چند ردیف پیش روی کرده بودند
یکی از صندلی ها که خالی شد ٬ آن خانمی که تکی نشسته بود ٬ همان که معلوم بود تناسب اندامش نتیجهء سوخت و ساز بالای بدنش است ٬ رفت تا من بتوانم بنشینم.
اما من سر جایم ایستادم ٬ یکی از آن طرف گفت ٬ آقا بفرما بشین.
اما من ننشستم
زن هم با نگاهش میپرسید که چرا نمی نشینی؟
راننده هم از درون آینه با چشمانش همین سوال را میکرد٬
هیچکدامشان نفهمیدند ٬ حتی خود زن٬
اینکه من نمی خواهم جایی بنشینم که هنوز از حرارت بدن یک زن گرم است.
با این که گرمای خوشایندی می توانست باشد.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 10:8 توسط آدم
|
من میدانم که تو میتوانی به گونه ای راه بروی که سینه هایت اینقدر در فضا موج ایجاد نکنند
میدانم می توانی به گونه ای حرکت کنی که از پشت اینقدر دیدنی نباشد
حتی میدانم می توانی در هنگام دویدن هم " همه این ها را در اختیار خودت داشته باشی
گمان میکنم بدانم تو چرا اینطور بی پروا خود را عرضه مینمایی
دوست دارم بدانم اگر زمانی من باشم و تو و تو برهنه باشی " و از تو بخواهم برایم کمی راه بروی باز هم می توانی همان امواج را ایجاد نمایی؟
جواب این یکی را هم میدانم
نه
نمیتوانی چون در آن هنگام وزن بدنم به تو اجازه هیچ حرکتی نخواهد داد.
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 8:33 توسط آدم
|
وقتی که از کنارشون رد می شدم
اصلا به نظر نمی رسید که این ها کارکنان پیتزا فروشی باشند
لباسهایی که به تن کرده بودند ٬ به خوبی زیبایی اندامشان را نمایان میکرد
حرکات و خنده های بلندشان اشتهای آدم را باز میکرد تا برود و دقایقی را آنجا با صرف یک پیتزا سپری کند.
فکر کنم اینها از دست پخت خودشان نمی خورند٬
چون اگر حتی روزی یک وعده هم پیتزا میل می کردند٬هیچ وقت اندامشان به این زیبایی نبود.
و چه بسا این انحنای زیبایی که بالا تنه شان را به پایین تنه میرساند دیگر وجود نداشت.

+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:18 توسط آدم
|
یعنی آنکه نگاه نافذی دارد
نگاهش با آدم حرف میزند و با نگاهش حرف آدم را میفهمد
اما بعضی از این هم فراتر میروند یعنی با نگاهشان نه تنها با تو حرف میزنند
که طعم تو را هم می چشند
انگار که دارد با نگهاهش مز مزه ات میکند
نمیدانم تا بحال طعم چند نفر راچشیده ای " اما گمان کنم وقتی که سرتاپای من را با نگاهت لیس می زدی مزه ی گیلاس رفته باشد زیر زبانت
البته این حدس و گمان من است و شاید اگر شبی " ساعتی با هم باشیم و طعم واقعی با هم بودن را بچشیم از تو سوال کنم
اکنون که با تمام پوست بدنمان یکدیگر را لمس میکنیم " آیا همان مزه ای را دارد " که با نگاهت چشیده بودی؟

+
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 12:41 توسط آدم
|
خانم فروشنده سعي داشت با تمام جذابيت هايش
٬مشتري را به سوي خودش بکشد.
و الحق که زيبا و متناسب بود
و زبان گرمي داشت ٬ انگار ميخواست مار را از لانه بيرون بياورد.
قيمت چند تا از احناس را پرسيدم ...
کمي به او خيره شدم ...
و رفتم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 9:57 توسط آدم
|
دلم شیطنت میخواهد ...
از نوع زنانه اش
از آنهایی که خود را عرضه میکردی ٬ انگار که من نیستم و تو تنهایی
دلم خواهش میخواهد ٬ خواهش پر از التهاب زنی که تمامش نیاز است به جسم من و تمام وزن بدنم.
دستهایم گریبان باز میخواهند ٬ برای جستجو ٬ میخواهم جستجو کنم اما پیدا نکنم
سرخی اندامت بعد از آن تماشا ئیست ...
میخواهم در آغوشم به خواب بروی.

+
نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:19 توسط آدم
|
ناگهان چه غريب و نامانوس ميشود چهره دختر خانم هايي که براي اولين بار صورتشان را اصلاح ميکنند
دوست دارم هميشه همان صورت بکر و دست نخورده را ببينم
همان که مهربان تر و خودماني تر بود
اين طور که ميشيوي از تو فراري ميشوم
انگار که ديگر اين امکان وجود ندارد تا مال من شوي
ناگهان چه غريب و نا مانوس ميشود چهره دختر خانم ها

+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:33 توسط آدم
|
تو نمیدانی به اندازه همين قدر که از ساق هایت بیرون گذاشته ای ٬ گاهی انسان را به چه خیالاتی وا میدارد٬
آدم تجسم میکند ٬ و این مقدار که پیداست ذهنیت خوبی از رنگ و حجم ایجاد میکند.
تو میگذری و میروی ٬ اما نه از کوچه ی دوسر بن بست خیالات من ٬
آنجا که تماما مال من میشوی.

+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:41 توسط آدم
|
چقدر وسوسه انگیز و تماشایی است خطوط برجسته لباس زیر خانم خوش اندامی که روی مانتو چسبانش نقش میبندد
میتوان کوچک ترین لرزشها را حس کرد
چه حرکات نرم و هماهنگی دارند این خطوط در هنگام راه رفتن
چه خوب میتوان تجسمی از برهنگی داشت٬
این زیبایی محصول خطوط و برجستگی هاییست که بجا و متناسب در کنار یکدیگر قرار گرفته اند و با هم ترکیب شده اند.
و چه خالیست جایش در خیال همبستری با من ...

+
نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:42 توسط آدم
|
خانم زیبایی است ٬
صندلی عقب تاکسی کنار هم نشسته ایم٬تلفنش زنگ میخورد و با دوست پسرش قرار میگذارد.
اصلا به روی خودش نمی آورد که دارد از در کنار من بودن لذت میبرد٬
جا به اندازه کافی هست ولی انگار دوست دارد گرمای بدنش را با من قسمت کند.
و من ٬ چه لطافت گرمی در کنارم احساس میکردم
مسافر آخری میخواهد پیاده شود٬
مسافر جلویی هم پیاده میشود
او سوار میشود ٬ من می روم جلو ٬
دوست ندارم اسباب لذت زود گذر دختری باشم که چند دقیقه دیگر با دیگری قرار دارد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:37 توسط آدم
|
بوی عطر زنانه عجب خواهشی توی وجود آدم ایجاد میکنه
یک کشش قوی اون طور که دوست داری مثل شهاب سنگی که جاذبه اون رو با سرعت به طرف خودش میکشه ٬ آغوشت رو باز کنی و پذیرای سوختن توی حرارتش باشی.
مخصوصا که با لطافت و عطر بارون مخلوط شده باشه.
آدم نمیدونه با حالی که بهش دست میده چه کار کنه٬نه میشه بخواهی نه میشه نخواهی
کمترین کاری که دلت میخواد بکنی بوسیدن صاحبش هست٬

+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:51 توسط آدم
|
برجستگی هایی که همه جا هستند ٬ هر طرف را که نگاه کني ٬ نگاه را ناخودآگاه به سمت خودشان مي دزدند ...
هر چه سعی مي کنی زودتر نگاه را به پایین بیاندازی ٬ این دست اندازهای زیبا ٬ از سرعت نگاهت میکاهند٬
چه بسا در بین راه زیر و بند نگاهت به هم بریزد و مجبور به توقف شوی.
بايد از دست اين سارقان بي پروا چه کرد؟
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:0 توسط آدم
|
دستانم ٬ کف هر دو دستم ...
باز هم تشنه پوست گرم و تازهء توست
این چه سحری است در لمس تو که دستانم سنگین شده اند؟
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:58 توسط آدم
|
سلام
وبلاگ من تازه تاسیس است
عنوان وبلاگ میخ است و شاید بخواهد میخ هایی که در ذهن همه است را یکی یکی بیرون بکشد
شاید هم بخواهد میخ هاییکه لق هستند را محکم تر بکوبد.
به هر حال هدف نوشتن آن حرف های ناگفتنی است که شاید از گوشه ذهن همه ما میگذرد و از گفتن آنها شرم داریم.
امید است به همراهی شما دلگرمی ما مضاعف گردد.
آدم.
+
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 11:1 توسط آدم
|